ما و آنها

این مطلب به قدری مهم است که توصیه می کنم از آن  پرینت بگیرید و به دیواری که هر روز صبح به محض چشم باز کردن می بینید بچسبانید. بد نیست نسخه ای از آن را هم همیشه همراه خود داشته باشید و در طول روز چند بار را مرور کنید . چند نسخه از آن را هم در کیفتان بگذارید و هر گاه یکی از همکارانتان را می بینید نسخه ای به او بدهید و همین مطالبی را که خواندید به او توصیه کنید . ( به این می گویند : همانند سازی و تکثیر )

بسیار خوب . مطلب از این قرار است :

کل در آمد دنیا را صد در صد در نظر بگیرید . حال این صد در صد را به دو قسمت نامساوی  تقسیم می کنیم : یک قسمت چهار  درصدی و یک قسمت نود و شش درصدی .

خب حالا کل جمعیت دنیا را صد در نظر می گیریم و این صد را نیز به دو بخش نامساوی دیگر تقسیم می کنیم : یک جمعیت یک درصدی  درصدی و یک جمعیت نود و نه درصدی .  

ممکن است از فرط تعجب مطلب زیر را دوباره بخوانید تا مطمئن شوید که آیا درست خوانده اید یا نکند من اشتباه نوشته ام ؟ بنابر این قبل از این که به چنین وضعیتی دچار شوید تاکید می کنم که آن چه در خط زیر می خوانید کاملا درست و علمی است :

سهم نود و نه درصد از کل مردم دنیا از تمام درآمد های دنیا تنها چهار در صد است و یک در صد باقیمانده از جمعیت جهان مالک نود و شش درصد از کل در آمد دنیا هستند . 

منتظرم تا نظراتتان را بشنوم :

  • آه چه ناعادلانه
  • آن ها به قیمت استثمار دیگران پولدار شده اند .
  • آن ها ظالمند و برای به دست آوردن در آمدشان به هر کاری دست می زنند
  • آن ها خوش شانس بوده اند
  • آن ها در زمان و مکان مناسب قرار گرفته اند
  • آن ها تحصیلات عالی داشته اند
  • آن ها موقعیت های ویژه ای داشته اند .
  • امان از مافیای اقتصادی

و عبارت طنز مورد توجه ویژه من  :

  • درست است که پولدارند ولی در کنار مادیات چیزی به نام معنویات هم وجود دارد که این پولداران از آن بی بهره اند .

 

خوب؟ آیا شما هم نظری مشابه این هایی که خواندید دارید ؟

اگر این طور است شما هم جزو آن نود و نه درصد هستید زیرا اگر نبودید هر کدام از عبارات بالا می توانست از فرط مضحک بودن شما را تا حد گریستن بخنداند.

فعلاً کاری به رد و قبول هیچ یک از این دو دسته نداریم . ولی آیا موافق هستید که نگرش ها و روش های این دو دسته اساساً با هم متفاوت است؟  اگر قرار بود روش های دو دسته (علت ها) یکسان باشد می باید وضعیت (معلول ) یکسانی نیز می داشتند. ولی واقعیت این نامعادله ، تفاوت روش ها و نگرش ها را نشان می دهد . اگر قرار بود آن یک درصد مانند آن نود و نه درصد فکر ، صحبت و زندگی کنند آن وقت دیگر یک درصد اقلیتی وجود نمی داشت .

روش درست متعلق به کدام دسته است ؟ نود و نه درصدی ها و یا یک درصدی ها ؟ خوب عقل سلیم !!! می گوید نود و نه درصدی ها چرا که  حق همیشه با اکثریت است. اگر جوابتان این باشد باید بگویم که :

  • اولاً : قطعاً جزو آن گروه نود و نه درصدی ها هستید .
  • ثانیاً : سخت در اشتباه هستید
  • ثالثاً : و ( به این جمله خوب دقت کنید ) : همین اشتباهتان باعث شده است که در این گروه قرار بگیرید .

 

به این جمله ی زیبا دقت کنید :

نقطه ی مقابل شجاعت ترس نیست . نقطه ی مقابل شجاعت تبعیت کورکورانه است .

 تبعت کورکورانه از اکثریت . چرا که دنیای ماشین زده ی امروز و انسان تنها را به سمت همرنگی با جماعت و دریافت تایید های احمقانه ی اکثریت سوق می دهد : همرنگ جماعت شدن .  شما باید عضو گروه اکثریت باشید تا احساس امنیت و پذیرفته شده بودن کنید .

 

خوب ! بگذارید زندگی اکثریت را مرور کنیم :

اکثر مردم دنیا این گونه زندگی می کنند . اهل هر کجا که باشند صبح زود در حالی که به خداوند التماس می کنند تا اجازه دهد تنها یک ربع بیشتر بخوابند از خواب بیدار می شوند و با چهره ای عبوس و در هم از خانه بیرون می روند و عازم محل کار خود می شوند . اگر قبول ندارید از فردا صبح نسبت چهره های بشّاش و خندان به چهره های عبوس و گرفته را محاسبه کنید . آن ها  عازم محل کار خود هستند . کاری که دوست ندارند ، در کنار همکارانی که دوستشان  ندارند . بسته به نوع کار و میزان در آمدشان احتمالاً بعد از پایان یافتن شغل اول ، دوم و یا حتی سوم به منزل می روند و روزنامه ی ... یا نیویورک تایمز یا لندن امروز و... رابه دنبال صفحه ی حوادث و اخبار بدبختی های مردم دنیا ، بحران های اقتصادی و تحولات سیاسی ورق می زنند . در مجلات زرد به دنبال مطالبی چون بر سر دو راهی ، من همسر دوم بودم ، قصه ی غصه ها و احتمالاً آشپزی بدون گوشت (چون وسعشان به خرید گوشت نمی رسد ) می گردند . حال نوبت جعبه ی جادویی ! است. آن قدر طنز ها و برنامه های  آبکی تلویزیون را تماشا می کنند تا به حال اغما بیفتند و سینه خیز به سمت محل خواب خود بروند و فردا صبح روز از نو روزمرگی از نو . خوب درس می خوانند تابتوانند در یک رشته ی خوب تحصیل کنند و آقا و یا خانم خودشان بشوند . یک آقا و خانم خوب و تحصیلکرده و بیکار تا در آینده نزدیک بتوانند چهره هایی  به جمع چهره های عبوس صبحگاهی در سرتاسر دنیا اضافه کنند . این تراژدی ، روش زندگی اکثریت است.

آن ها در خانه هایی زندگی می کنند که وسعشان می رسد نه خانه هایی که دوست دارند. آن ها لباس هایی می خرند که می توانند بخرند نه آن هایی را که دوست دارند بخرند . آن ها آن گونه زنده اند که می توانند باشند نه آن گونه که دوست دارند زندگی کنند .

 

روش زندگی اکثریت ...

اگر به این جمله اعتقاد ندارید تاریخ را مطالعه کنید و از آن درس بگیرید :

همیشه حق با اقلیتی فهیم است نه با اکثریتی نادان .

گروه یک درصدی همیشه مخالف جریان گروه نود و نه درصدی شنا می کنند . شنا بر خلاف جریان آب کار دشواری است . برای همه دشوار است حتی برای آن ها . با این حال به شنا کردن ادامه می دهند زیرا که می دانند در نهایت به سرچشمه ای در ارتفاع می رسند و از اوجی به دست نیافتنی به آب های خروشانی که به صورت کاملاً بی اراده و غیر فعال در مسیری از پیش تعیین شده در جریان است می نگرند.  البته ممکن است به عادت همان جمعیت نود و نه درصدی بگویید که  مقصد این رود خروشان دریاست . بله این ادبیات و باور همان اکثریت است . اما اقلیت معتقدند دریا پست ترین ارتفاع روی کره ی خاکی است . نقطه ی صفر و سنجش هر بلندی دیگر. آن ها دریا ، سکون و در پست ترین ارتفاع بودن را رها کرده اند از غلطیدن بی اراده و و همهمه ( عادات گفتاری و باور های پوچ) فاصله گرفته اند تا به سرچشمه ای در کوه برسند. به ارتفاع و سکوت و منشا بودن (این خصلت یک درصدی هاست )

اندرو کارنگی به ناپلئون هیل توصیه کرد تا سرگذشت افراد موفق ، اثر گذار و ثروتمند را بررسی کند . ناپلئون هیل بعد از مصاحبه با پانصد تن از این افراد دریافت که موفقیت تمام آن ها تابع یک طرز پندار ، یک طرز گفتار و یک طرز کردار است . می توانید با مطالعه ی کتاب « بیاندیشید و ثروتمند شوید» به روش این افراد پی ببرید و آن را سرلوحه ی نگرش و رفتار خود قرار دهید تا به مرور از اکثریت فاصله گرفته و به آن اقلیت موفق و تاثیر گذارنزدیک شوید .

اجازه  مطالب فوق را  با ذکر مثال هایی از کار خودمان (بازار یابی شبکه ای ) توضیح دهم : بازاریابی شبکه ای یک فرصت است که می تواند با رهایی افراد از تله ی پول در ازای زمان آن ها را به درآمد های بالا ، امنیت مالی و آزادی برساند . این روش یک فرصت است. فرصتی که خیلی ها به آن می پیوندند ولی همه موفق نمی شوند که موفق شوند . چرا ؟

شما با این فرصـت آشنا می شوید و منطق آن را می پذیرید . به نظرتان طرح جالبی می آید و با خودتان فکر می کنید می توان نتیجه گرفت. مشاهده ی افراد موفق در این صنعت نیز مهر تاییدی است بر تصمیمی که گرفته اید .  بنابر این طبق آموزش ها اهداف خود را می نویسید و با فهرستی بلند بالا به نزد پشتیبان خود می روید. او نحوه ی دعوت از افراد موجود در لیست را به شما آموزش می دهد و از قبل به شما می گوید که طبق توضیحات بالا از 100 نفر 99 نفر به دسته ی 99درصدی تعلق دارند. بنابر این به صورت طبیعی آماده ی این باشید  که به ازای هر صد نه تنها یک آری بشنوید اما اگر پس از شنیدن سیصد و نود و شش نه چهار آری خواهید شنید و همان چهار آری کافیست که زندگی تو تو را متحول کند .  شما هم منطق او را می پذیرید . به سراغ دعوت از افرادتان میروید و فرض کنید این واکنش آن ها نسبت به دعوت شما باشد :

  • نفر اول – ببین من فعلاً وقت ندارم بیام ببینمت .
  • نفر دوم – دست بردار . نکنه گلد کوئسته ؟
  • نفر سوم – اوه – تو و یک فرصت شغلی مناسب ؟ این حرف ها برات زیاده .
  • نفر چهارم – باشه . بد نیست . میام ببینم چیه .ضرری نداره که .
  • نفر پنجم –  ببین من از زندگیم راضیم به دنبال فرصت شغلی مناسب هم نیستم . ( نود و نه البته که دروغ می گوید حتی به خودش)
  • نفر ششم – بین من سرم گرم بیگاری و جون کندن واسه ی یه لقمه نونه . دارم سه شیفت در روز کار می کنم و شب جنازه ام به خونه می رسم . وقتی برای شنیدن طرح تو که قراره من رو پولدار کنه ندارم !!! (این از همه مسخره تر و مضحک تر بود)
  • نفر هفتم – حالا ببینم چی می شه . بذار خودم باهات تماس می گیرم .

شما دست از ادامه ی کار می کشید چون از شنیدن نه خسته شده اید . شما تمام نه ها را به خودتان نسبت دادید نه خصلت های آن نود و نه درصد : این یکی از خصلت های آن نود و نه درصد است (که با رها کردن ادامه ی تلاش ثابت کرده اید به آن ها تعلق دارید) . آن ها پذیرای هیچ وضعیت جدیدی نیستند . آن ها خواهان هیچ تغییری در وضعیت خود نیستند چرا که تغییر سخت است و آن ها تحمل سختی ندارند. حتی اگر این سختی در حد نیم ساعت زمان گذاشتن برای شنیدن و بررسی یک فرصت استثنایی باشد . اگر قرار بود این نود و نه درصد جز این باشند درآمد دنیا عادلانه تر تقسیم شده بود .

 خب فرض کنید که در این مرحله نا امید نمی شوید و آن قدر افراد مختلف رادعوت می کنید تا بالاخره یکی به شما پاسخ مثبت دهد . ( البته در عمل کار به این سختی هم که گفتم نیست. من تنها با غلو کردن در این مساله می خواهم کاملاً مطلب را برایتان جا بیاندازم)

شما یک معارفه  برگزار می کنید . آن ها گوش می دهند . پاسخ تمام سوالاتشان را دریافت  و تصدیق می کنند که طرح جالبی برای درآمد زایی سالم و قانونی به آن ها پیشنهاد شده است. طرحی با توان درآمد زایی بی نهایت . طرحی با فرصتهای استثنایی که با تلاش و استقامت می توان در آن موفق شد . آن ها می روند تا فکر کنند ، جوانب را بسنجند و پاسخ بدهند .

شما با آن ها تماس می گیرید و نظر آن ها را جویا می شوید . (اجازه بدهید برخی از جواب های منفی را که تا کنون شنیده ام برایتان بازگو کنم ) :

  • طرح جالبی است و من از آن خوشم آمده . من خودم هستم ولی ( با ژست و نازک کردن پشت چشم ) امکان ندارد کسی را به این طرح معرفی کنم :

شما اندکی جا می خورید و می پرسید چرا ؟ مگر چه عیبی دارد و او باز با فیس و افاده جواب می دهد من اصلاًاین کارها را قبول ندارم . خوب حالا نوبت شماست : شما رنجیده خاطر می شوید و با خود می گویید اگر او واکنشی این چنین به این کار دارد و می گوید امکان ندارد من کسی را به این کار معرفی کنم پس احتمالاً  من دارم کار بی ارزش و ناپسندی می کنم . دیگران چه فکری راجع به من خواهند کرد ؟

شما نسبت به ادامه ی کار مردد می شوید و ...

تفسیر : او از این کار خوشش آمده چون خودش قراراست به طرح بپیوندد. پس چرا کسی را معرفی نمی کند ؟ ساده است . چون عرضه ندارد . چون اعتماد به نفس ندارد . چون از پیش به صورت ناخودآگاه به ذهنیت نتوانستن و بی کفایت بودن خود باخته است و البته شما نباید متوجه شوید که او یک بازنده ی تمام عیار است . بنابراین واقعیت اصیل را به زبان افاده ، مزین و به شما تحویل می دهد . شما نیز او را به عنوان نماینده ای از جماعت می پذیرید و از آنجایی که دوست دارید همرنگ جماعت باشید تا مقبول و محبوب به نظر بیایید احساس ناراحتی می کنید . ناراحت نشوید اگر بگویم شما به مراتب از او بازنده ترید .

عناصر کلیدی این مثال :

او : بازنده ای که ضعف شخصیتش را در قالب یک رفتار مغرورانه از نوع کاذب (کلیشه ی اجتماعی)  بر سرتان می کوبد .

شما : بازنده ای که امنیت را در تایید اکثریت نادان می بینید و از همه بد تر این که آن قدر اعتماد به نفس و خود باوری ندارید که می توانید تنها یک بازنده را به اندازه تمام آن نود و نه درصد قابل ترحم و دلسوزی بزرگ کنید و نظر او را معادل نظر تمام دنیا بدانید . حتی دسته ی دومی که به این کار نظر مساعدی دارند و آماده ی این هستند تا به طرح شما بپیوندند.

در پایان این  قسمت تعدادی لطیفه ( ببخشید منظورم ایراد و بهانه ) که معمولاًازسوی افراد گروه نودو نه درصد بیان می شود را درج می کنم . به عنوان یک تمرین به این دلایل فکر و آن ها را ریشه یابی کنید . منتظر جواب هایتان در بخش نظرات هستم :

 

و اما ایرادات و بهانه ها :

  • من وقت ندارم .
  • من پول ندارم .
  • من کسی را نمی شناسم تا به او چیزی را بفروشم .
  • همسرم اجازه نمی دهد .
  • من قرار است برای نامزدم کادو بخرم . بودجه ام به خرید کردن و همکار شدن نمی رسد .
  • امکان ندارد کسی با من همکارشود .
  • این یک کار حسابی نیست . ( حتی با خواندن جزوه اهرم بر نظرش پافشاری می کند )
  • هر سازمانی متشکل از آدمها یک دسیسه ی هرمی است ( حتی با خواندن جزوه فروش ارجاعی علیه دسیسه های هرمی بر نظرش پافشاری می کند)
  • وقتی برای پیگری به او تلفن می زنید از دسترس خارج می شود و یا پاسختان را نمی دهد .
  • من خودم می آیم ولی کسی را نمی آورم .
  • من از این کار ها خو شم نمی آید.
  • حتی حاضر نیستم بشنوم .